تبليغاتX
دل نوشته هام
دل نوشته هام
تقدیر

پروردگارا:

              سرنوشت مرا خیر بنویس

                      تقدیری مبارک

                               تا هرچه را تو دیر میخواهی زودنخواهم

                                        و هرچه را تو زود می خواهی دیر نخواهم

 



| *| نوشته شده در شنبه 10 مرداد1388 و ساعت 10:45 توسط ناهید |
تسلیم

خدایا این قلبم تسلیم تو

 



| *| نوشته شده در سه شنبه 26 خرداد1388 و ساعت 13:11 توسط ناهید |
باران

دلش گرفته،گویی بغض سنگین راه گلویش را بسته در آینه به چشمهایش نگاه می کند، خسته اند، سرخ شده اند با خود می گوید: من که گریه نکرده ام، این سرخی از چیست؟ از خانه خارج می شود رفته رفته چشمهایش تار می شوندو بعد از گوشه ی چشمش قطره های اشک روی گونه هایش می غلتند.

خاطراتش را مرور می کند به یاد، عزیزش که رفت و تنهایش گذاشت دوباره، اشک می ریزد! آن روز را به یاد می آورد، روزی که دست در دست دلبرش در زیر سایه ی خورشید باهم عهد بستند که هرگز جدا نشوند می خندد، یک لبخند بلند و قهقهه ای مستانه و بعد می گوید چه بی عار شده ای می خندی، زمزمه ای می کند خندهی تلخ من از گریه ی تو تلخ تر است.

یاد آن دستهای نوازشگرش و آن چشمهای پرفروغش، آتش در دلش بپا می کند و خرمن خاطراتش در میان آتش او را دلتنگ تر!

همچنان دل گرفته است بغضش نترکیده، فقط چند قطره  بی آنکه بداند و بخواهد افتادند و خبر از داغ سنگینی از دلش دادند و یک نور و صدای مهیب... بالاخره باران شروع شد.!

 



| *| نوشته شده در چهارشنبه 20 خرداد1388 و ساعت 13:10 توسط ناهید |
اینو یکی از بچه ها برام لطفا کردن نوشتن و طراحی کردن

 

 باور عشق برای ناهید

دل من عشق تو را باور کرد

باتو من می آیم

با تو من می مانم

با تو تا دور ترین  نقطه ی کور...

با تو تا تاریکی، تا مرگ

دل من دوست ندارد که تو به رنگ فریب آمیزی

یا به عشقی گذرا دل بندی

یا که در اندیشه ی پایان باشی

تو چرا میترسی من که زنجیر صداقتها را بر انگشت بلورین تو آویخته ام!

تو بیا با من باش...

توبیا عشق مرا باور کن...

عشق



| *| نوشته شده در چهارشنبه 6 خرداد1388 و ساعت 20:16 توسط ناهید |
تقدیم به بامرامها

باران

امروز بهاي هر قطره باران را مي دانم

بهاي يك دل گرفته و يك قلب شكسته

نه از دست زمانه بلكه ازدست بازيهاي كودكانه

دخترك پشت پنجره مي انديشد

كاش اصلا باران نباريده بود

تا شايد دل پرنده هاي كوچك حيات خانه مان

ازبي كاشانه اي نلرزيده بود

بهاي هر قطره باران، يك عمر حسرت روزهاي قبل باران

 

 



| *| نوشته شده در چهارشنبه 30 اردیبهشت1388 و ساعت 15:58 توسط ناهید |
غزل زیبایی

غزل زیباییم. چشمان تو امنیتی است برای من

که از همهمه ی یادها و خاطره های تلخ و سرد دیروز گریخته ام با کوله باری از غم و اندوه بر دوشی از این زندگی سخت.

لرزان اما پویان به من بگو همیشه سبز خواهی ماند و کوله بار امیدت را با من یکی خواهی کرد.



| *| نوشته شده در دوشنبه 31 فروردین1388 و ساعت 10:39 توسط ناهید |
عاشقی قبیله خران

 خري آمد به سوي مادر خويش ******** بگفت مادر چرا رنجم دهي بيش برو امشب برايم خواستگاري اگر تو بچه ات را دوست داری ****** خر مادر بگفتا : اي پسر جان ******** تورا من دوست دارم بهتر از جان******** ز بين اين همه خرهاي خوشگل******** يكي را كن نشان چون نيست مشگل***** خرك از شادماني جفتكي زد ******** كمي عرعر نمودو پشتكي زد****** بگفت : مادر به قربان نگاهت ******* به قربان دوچشمان سياهت****** خر همسايه راعاشق شدم من******** به زيبايي نباشد مثل او زن*********بگفت:مادر برو پالان به تن كن ******** برو اكنون بزرگان را خبر كن******* به آداب و رسومات زمانه ******** شدند داخل به رسم عاقلانه ****دوتا پالان خريدند پاي عقدش ******** يه افسار طلا با پول نقدش *****خريداري نمودند يك طويله ******** همانطوري كه رسم است درقبيله *****خر دانا كلام خود گشاييد ******** وصال عقد ايشان را نماييد ******دوشيزه خر خانم آيا رضائي ******** به عقد اين خر خوشتيپ در آيي****** يكي از حاضرين گفتا به خنده ********عروس خانم به گل چيدن برفته***** براي بار سوم خر بپرسيد ********كه خر خانم سرش يكباره جنبيد***** خران عرعر كنان شادي نمودند******** به يونجه كام خود شيرين نمودند *****به اميد خوشي و شادماني



| *| نوشته شده در پنجشنبه 4 مهر1387 و ساعت 10:38 توسط ناهید |
به تو می آموزم

به تو می آموزم

(الف) ایمان را

تا که روحت با آن نور و صیقل یابد

به تو می آموزم

که چطور

فعل مجهول(( ستمها شده است))

فاعلش معلوم است

بشناسش. که ستمکش نشوی

باستم هیچ مساز

با ستمگر بستیز

به تو می آموزم

که اگر ما همه یک تن بشویم

یک تن تنهانیست

که ستمدیده شود

به تو می آموزم

هر کجا سخنی از زور و زر است

حرف ربط آنجا نیست

به تو می آموزم

که گذشت آن زمانها که کلام

کنج زندان دهان من و تو می پوسید

حرف را باید زد

به زبان همه کس

به تو می آموزم

که چطور

بر رخ اطلس انسانیت

رنگها بی مفهوم

مرزها بی معنی است

و تو هم در تاریخ

جای پایی داری

به تو می آموزم

که چطور

عشق را در دل خود ضرب کنی

و سپس بر همگان تقسیمش

و چطور

نامساوی ها را

به تساوی بکشی

به تو می آموزم

لحظه های گذراندن هستی

چه بهایی دارند

هر زمان گلبرگی

از گل عمر من و تو به زمین می افتد

پس بیا بوی خوش خوبی را به همه هدیه کنیم

نوگلم. فرزندم

ای سراپا همه شوق

تو بخواه....

تو بپرس

تاکه تعریف کنم

بی نهایت را.



| *| نوشته شده در یکشنبه 31 شهریور1387 و ساعت 9:20 توسط ناهید |
خدایا فراموشم نکن

 

سلام سيه مژگان پرناز

سلام سپيد اندام طناز

سلام مهربون پر از ناز

تواي بالاترين انگيزه عشق

تواي زيباترين افسونگر شهر

تواي بوياترين عطر جواني

تواي گويا ترين تفسير اندام

لبم بوسه جوي لب نوش توبست

در آغوش من بوي آغوش توست

به آن لحظه آشنائي قسم

به اندوه روز جدائي قسم

به عطر نفسهاي پاكت قسم

به دو ديده تابناك قسم

به آغوش عطر آفرينت قسم

به دو شانه مرمرينت قسم

چه بود بهارم خزان مباش

گريزنده از آشيانم مباش

چو بودي بهارم خزانم مباش

چو بودي بهارم خزانم مباش

چو بودي بهارم خزانم مباش

چو بودي بهارم خزانم مباش

چو بودي بهارم خزانم مباش

چو بودي بهارم خزانم مباش

چو بودي بهارم خزانم مباش

چو بودي بهارم خزانم مباش



| *| نوشته شده در شنبه 2 شهریور1387 و ساعت 19:26 توسط ناهید |
خدایا کمکم کن

بازعطر یاد تو در خاطره ی اتاقم پیچید!

باز مهربانی چشمهایت

پنجره ی خیالم را ستاره باران کرد!

باز گرمی دستانت

روحم را تا دورترین. لمس یادها برد!

به شب و روز قسم!

به تلولو امواج قسم!

به برگ برگ شاخه های درختان قسم!

به بی قراری بادهای سرگردان قسم!

به آواز قمری های حیاتم قسم!

نمی توانم پلکهایم را به روی خیال تو ببندم!

نمی توانم!

نمی توانم عطر یاد تو رااز چار فصل دلم پاک کنم!

نمی توانم! باورکن. نمی توانم!

این همه فاصله را چگونه تاب بیاورم!

این همه روز را چگونه به تنهایی دوره کنم!

این همه شمع را با چه رنگی از امید. روشن نگه دارم!

این همه فصل را تابه کی. خط بزنم؟

چگونه دوستت دارم ها را ترسیم کنم

که کلمه ای حتی. از یاد نرود!

قصه ی این همه دلتنگی را.

با کدام قلم. برایت بنگارم؟

آخر برای تک تک واژه های بی قراریم.

قلمهارا طاقتی نیست!

به اندازه ی تمامی ابرهای دنیا.

دلم گرفته است!

به دیدار این دل غمگین بیا!

شانه هایت را برای این همه بارش . کم دارم.



| *| نوشته شده در شنبه 15 تیر1387 و ساعت 18:10 توسط ناهید |
مسابقه ریحانه عشق

 با عرض سلام و عرض احترام خدمت شما دوست معزز، باستحضار میرسانیم وبلاگ حاج حميد برگزار مي کند .

«»«»« مسابقه فرهنگي ريحانه ی عشق همراه با جوايز متنوع »«»«»


دوستانی که مایلند تو این مسابقه شرکت کنند به آدرس لینک شده زیر مراجعه کنند.

فاطمي باشيد و فاطمي بدرخشيد.

http://hajhamid.com/reyhaneh/

يافاطمه الزهرا (س)

 



| *| نوشته شده در شنبه 18 خرداد1387 و ساعت 10:21 توسط ناهید |
قربونت برم خدا

یک بار خدا در خواب چشمهایم را بوسید . من دست دور گردنش انداختم تا لبهایش را ببوسم. نگاهی به من کرد و گفت : عشقبازی موقوف. من پیشانی خدا رو بوسیدم خدا لبخندی زد و گفت: زیارت قبول.

اگه خواستین یه نگاهی هم به این نقاشی ها بندازین

http://chubak.blogfa.com/post-17.aspx



| *| نوشته شده در جمعه 10 خرداد1387 و ساعت 13:14 توسط ناهید |
هدیه

تقديم به روشنك برادر زاده ام

اگر می بینی عاشق تو هستم. دیوانه تو هستم و تمام فکر و زندگی من تو شده ای به خدا بدان که این دست خودم نیست!

اگر میبینی چشمانم در بیشتر لحظه های خیس است و دستانم سرد است و اگر میبینی همه لحظه های دور از تو بودن اینهمه سخت و پر از غم و غصه است بدان که این دست خودم نیست!

دست خودم نیست که همه لحظه ها تو را در جلو چشمانم می بینم و به یاد تو می باشم!

دست خودم نیست که دوست دارم همیشه در کنارت باشم!

دستان مرا بگیرم. برلبانت بوسه بزنم و تو را در آغوش خودم بیرم!

به خدادست خودم نیست که هر شب به آسمان نگاه می اندازم و ستاره ای درخشان را می بینم و به یاد تو می افتم!

دست خودم نیست که هر سحرگاه به انتظارت مینشینم تا در آسمان دلم طلوعی دوبار داشت باشی۱

عزیزم دست خودم نیست که اینهمه تو را دوست م یدارم. این همه احساسات عاشقانه که من برای تو مینویسم دست خودم نیست!

همه این احساسات و عواطف عاشقانه از این قلب عاشق من است . و بدان که همه این دردسرها و غم و غصه ها و اشکها درد این قلب عاشق من است!

این قلب سرخ و کوچک من انتظاری بالاتر از عشق دارد!

این قلب من تو را می خواهد و به جز تو هی چیز از من نمی خواهد ! نه خونی و نه نفسی و نه زندگی را می خواهد و نه هم نفسی این قلب سرخ تنها تو را میخواهد فقط تو را!

عزیزم دست خودم نیست . دست این قلب پرتوقع من است!

روشنك

نقاشي خودم



| *| نوشته شده در یکشنبه 15 اردیبهشت1387 و ساعت 18:17 توسط ناهید |
دوباره دل هوای با تو بودن کرده

دوباره دل هوای با تو بودن کرده

نگو این دل دوری عشق تو باور کرده

دل من خسته از این دست به دعاها بردن....

همه ی آرزوهام با رفتن تو مردن

واسه پیداکردنت تن به دل صحرا میدم

آخه تو رنگ چشات هیبت دنیا رو دیدم

توی هفت تا آسمون

تو تک ستاره ی منی

به خدا ناز دو چشمات رو به دنیا نمیدم

حالا من یه آرزو دارم تو سینه . که دوباره چشم من تو رو ببینه...



| *| نوشته شده در یکشنبه 8 اردیبهشت1387 و ساعت 18:19 توسط ناهید |
خدای مهربان

اگر تنها ترین تنها شوم
باز هم خدا هست
او جانشین همه نداشتن هاست
نفرین ها و آفرین ها بی ثمر است
اگر تمامی خلق گرگ های هار شوند
و از آسمان هول و کینه بر سرم بارد
تو مهربان آسیب ناپذیر من هستی
ای پناهگاه ابدی
تو می توانی جانشین همه بی پناهی ها شوی


| *| نوشته شده در چهارشنبه 28 فروردین1387 و ساعت 19:56 توسط ناهید |
آدمک

آدمک آخر دنیاست بخند آدمک مرگ همین جاست بخند

آن خدایی که بزرگش خواندی به خدا مثل تو تنهاست بخند

دستخطی که تو را عاشق کرد شوخی کاغذ ماست بخند

فکر کن درد تو ارزشمند است فکر بکن گریه چه زیباست بخند



| *| نوشته شده در پنجشنبه 22 فروردین1387 و ساعت 17:31 توسط ناهید |
مه تابان

به که گویم که تو منزلگاه چشمان منی

به که گویم تو نوازشگر دستان منی

به چه سازی بسرایم دل تنهایی تو را

به که گویم که تو آهنگ دل و جان منی

گرچه پائیز نشد همدمو همسایه ی من

به که گویم که تو باران زمستان منی

همه رفتند از این شهرو دلم تنها ماند

به که گویم که تو عمریست که مهمان منی

گرچه خورشید سفر کرده ز کاشانه ی ما

به که گویم که تو عمری مه تابان منی



| *| نوشته شده در دوشنبه 12 فروردین1387 و ساعت 21:26 توسط ناهید |
عید نوروز

عید باستانی نوروز بر تمام کسانی که این روز خجسته را جشن

می گیرند،فرخنده و مبارک باد.

عيدتون مبارك



| *| نوشته شده در یکشنبه 26 اسفند1386 و ساعت 17:28 توسط ناهید |
پرکشید

در قفس اسیر و تنها نشسته صاحبش آب و دانه ای می دهد و در قفس را باز   می کند و او بر طبق عادت هر روزه از قفس می پرد و با پنجه های خسته و آفتاب ندیده اش محکم میله های قفس را می گیرد و بر بالای قفس شروع به نغمه خوانی می کند مشق هر روزه اش هست.به خیال آزادی پر و بال خود را به دست نسیم می سپارد و از این لحظه ها شاد و سرمست می شود چند شاخه انگور و چند حبه ی گیبلاس زینت بخش لحظه هایش است که همه برای ماندن او در این قفس آماده شده صاحبش دوست دارد اوهمیشه در آن قفس با اسم راحتی زندگی می کند! 

گنجشکی آنجا کنار پنجره ایستاده. صاحب خانه به هوای آنکه با خود صحبت می کند می گوید چه پرنده ی آواره و بی خانه ای!

مرغ عشق می شنود اما هیچ نمی فهمد. او خود را درمیان پرندگان خوش آواز درجنگلی سر سبز می بیند و بعد عقابی که در تعقیب اوست. ناگاه متوجه گنجشک می شود او نیز می گوید چقدر آواره است. بی خانه و بی پناه و من در این قصربلورین چقدر خوشبخت !

لحظه ای بعد محو تماشای پر کشیدن و اوج گرفتن گنجشک در آسمان آبی به همراه دیگری!؟ 

چه لحظه ای شیرین گویی خواب می بیند. پرواز در اسمان ابی شروع می کند به پرزدن . پر می زند. پر می زند. پر می زند... نوای عشقی بگوش می رسد و دریک لحظه .

انگورها همه پخش زمینند. گیلاسهای افتاده بر زمین چون خون همه جا را رنگین کرده اند و بعد کسی گویی زمزمه می کند پیزی شبیه:

مرغ سحر ناله سرکن                             داغ مرا تازه تر کن

بلبل سر بسته به گنج قفس در آی          نغمه آزادی نوع بشر سرای 

گویی باز دختر همسایه گرفته و بعد تاک انگور افتاده بر دیوار همسایه نقش زمین می شودو صدای فریاد همه جا می پچد!

عاشق بود؟ دلیل پریدنش چه بود و هزاران لب که در این باغ شیشه ای. همه خبر از واقعه ای می دهند و گل پرپر شده ای که می رود تا از این خانه ی رها شده به امید لطف حق خانه ای دیگر بسازد نه روی آب در آسمان نزد مهتاب!

 

 



| *| نوشته شده در جمعه 17 اسفند1386 و ساعت 10:20 توسط ناهید |
شب زفاف

شب بود و پری ماه . در اتاق نشسته و به نقطه ی کور امید هایش چشم دوخته با خود می اندیشد که هیچ خبری نیست گویی قرار است تا ابد آرزویش را با خود بردوش کشد.

بی تاب شده خسته است صدایی آمد. نیم خیز می شود اما ترس تمام وجودش را در بر می گیرد. صدای پاهایش هنگام بلندشدن. هفت آسمان را به لرزه در آورد خودش بود. داشت می آمد. این بار ترس وصال وجودش را فرا گرفت نکند. در آغوش کشیدن عشق زیاده روی کند. قلبش تند تند می زند. آرام و قرار ندارد.

موهای بدنش که تا چند دقیقه پیش آرام بر وجودش آرمیده بودند همگی فریاد می زنند و به این سو و آن سو بی تابی می کند!

قدمهایش را می شمارد. وای برقها چرا رفت؟

خودش هست. این بار دیگر مطمئنم .باز آمده تا وجودم را بطلبد او تاریکی را همیشه دوست داشته حتما باز لبریز شده و کس را بهتر از من پذیرای خود نیافته . یک قدم .دو قدم ... دیگر صدایی نمی آید آرام . آرام . محکم دستگیره در پیچیده می شود و صدای بسته شدن در با صدای جاری شدن سیل روی دشت در هم می پیچد!

                                   

                                                       سروده (( گلستانزاده))



| *| نوشته شده در جمعه 14 دی1386 و ساعت 16:22 توسط ناهید |
لحظه های دیدار

از صبح که بیدار شده بی تاب است چند روز است که بی تاب است و عده دیدارد دارد و امروز همان روز است دوباره در آینه  نگاهی به خود می اندازد . آراسته ی .آراسته است.

لباس سفیدش با کفش های بلورین و شال سفیدگویی همین امروز قرار است عروس شود ! مقابل آینه چرخی می زند و عشوه ای می کند بعد می گوید حتما به کام دل می رسم امروز؟

مدتها بود که وقت دیدار می خواست وصفش را شنیده بود می دانست که همیشه پیراهن سیاه از جنس ابریشم . با نخ ابریشم .دوخت بهترین خیاطها و طرحهایی از زرین بر تن می کند مراد با لباس سفید بی شک در کنارش بی نظیر خواهد بود.

لحظه ها از کنار هم می گذشتند صدای مرغ یاحق در گوشش طنین انداز شد و لبانش برای رسیدن به معشوق بی تاب تراز برای ذکر!

دیگر آماده . آماده بود

آرام چشمهایش را بست تا رسیدن به مقصد کمی آرام تر شود.

چه قصر زیبایی.

چه جمعیتی . بی تفاوت از کنار همگی شان می گذر با غرور قدم می گذارد

بیتا فقط مرا پسندیده و به میهمانیش فرا خوانده

اما.

برایش جالب است که همه سفید پوشیده اند با خود می گوید! لابد اینها نیز منتظر اجازه ورود هستد بعد قامتی راست کر و آرا و طمانینه وارد سرسرا شد . ستون های بلند با دیوارهای مرمرین چقدر زیبا بود.

جمعیت مقابلش چندان زیاد نبود و به راحتی توانست دور دستها را ببیند

سبحان الله . الله اکبر...

در یک لحظه زمین بود و پری ماه و سجده در مقابل معشوقه اش...!

نای بلند شدن نداشت به یادش آمد چقدر برای لحظه . لحظه شماری کرده بود و چه خواسته های که برای اجابتشان تمنای این حظه را می کشید.

اما.

تنها ذکرش . الهی توبه. توبه .العف. العف و طلب عفو مغفرت ...!

و چند ساعت بعد.

پری ماه با اتمام نماز نساء با معبودش عهدی ابدی بست و شد زائر خانه ی خدا!

                              سروده( الهام گلستانزاده)



| *| نوشته شده در سه شنبه 27 آذر1386 و ساعت 17:53 توسط ناهید |
امید می آید

در ایوان خانه نشسته بود که باز با امید دعوایش شد فریاد می کشید که چرا تنهایش می گذارد تا خواست التماس کند امید رفته بود. در خود غرق شد که بی امید زندگی چه بی معنی است!

اشک از گوشه ی چشمهایش قطره قطره خبر از داغ سنگین می دادند آهی کشید و  زانوی غم بلند کرد که نگاهش به نگاه نگران پشت پنجره اسیر شد- مادر بود۱

مثل همیشه نگران حالش گویی می دانست امید باز ترکش کرده!

چه گرمای عجیبی . چه لذت بخش. نگاه مادر وجودش را گرم مي كند و آغوشش كودكيها را برايش زنده و چشمهاي پرفروغش كه مي شود هزاران ستاره از آن شب مهتابي چيد دلش را زنده!

از نگاه مادر گونه هايش سرخ مي شود و چشمهايش روشن و چه راحت غم رفتن اميد را قبول مي كند لبخند مادر در لبان پري ماه خنده مي آفريند . صدايي آمد اميد است . گويي باز مادر با لبخند اميد را به او بازمي گرداند!

                                                                             سروده  ( الهام گلستانزاده )



| *| نوشته شده در شنبه 24 آذر1386 و ساعت 9:10 توسط ناهید |
مرغ عشق

در مقابل آینه ایستاده دستی به چشمهایش می کشد خسته اند مرغ عشقش را درون قفس می بیند که به هوای جنگلهای خوش آب و رنگ می خواهد پرواز کند هنوز پرهایش را نزده اند آنقدر عزیز است که از روز اول که چشم گشوده هرگز معنی قفس را ندانسته پنجره باز است می پرد  و می  رود دورتر دورتر می شوند آنقدر دور که با پرستوها همسفر می شود به دیاری دیگر!

او در حسرت جنگل پر می زند و وقتی که پرستوها بار سفر از دوش بر زمین می نهند نگاهی به اطراف می کند -جنگلی در کار نیست خانه های سر بفلک کشیده و هوایی که برایش از لحظه های حسرت جنگل سنگین تر است.

در آن دیار که جزء عقابها هیچ کس را ه جنگل را نمی شناسد مرغ عشق آوره ای درخت ها می شود از شاخه ی به شاخه ای ُ از بیراهه ای به بیراهه ای...!

او جز عشق هیچ نمی داند و جز وفا هیچ نمی شناسد بر شانه ی هر رهگذر می نشیند به هوای یک غریب آشنا اما نصیبش پرهای ریخته بر زمین است که در فرار از وجودش می ریزد و فریادهایی که برای هر رهگذر شیرین است و در عوالم رویاییش قصه عشق می سراید و تنها شاخه ای که برایش خاطرات پنجره و خانه را زنده می کند و آخرین رهگذری که  برایش با نگاه نرم خبر از یک الفت می دهد مرغک بی نوا به هوای دل خود باز به سوی نگاهی می رود - نگاهی که با دستهایش حبه ی انگور به اولی دهد و از او رضای عشق را می گیرد و بعد آینه که هزاران چشم خونین خسته در خود بلعیده .                                                                    

                                                   سروده { الهام گلستانزاده}



| *| نوشته شده در جمعه 23 آذر1386 و ساعت 10:20 توسط ناهید |
درخت

تک درختم که سوخت! بگذار جنگل بسوزد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! 



| *| نوشته شده در دوشنبه 5 آذر1386 و ساعت 10:12 توسط ناهید |
دوست داشتن

  



| *| نوشته شده در جمعه 25 آبان1386 و ساعت 16:22 توسط ناهید |
سکوتم را بخوان

تا حالا شده حرفی بخوای بزنی اما نتونی، با خودت دعا دعا می کنی که دیگران از نگاهت بفهمن که چی می خوای بگی، اما همه اونایی که همیشه نگاهت و می خوندن و زود تر از خودت می گفتن چی تو فکرته، اینبار حتی نگاهت هم نمی کنن.... تو دلت خالی میشه... حس می کنی چقدر غریبی و تنها .... می خوای داد برنی اما نمی تونی.... سکوت می کنی.... سکوت.

این متنی که در زیر می خونین، من نمیدونم که نویسنده اش کیه، همین جا ازش عذر خواهی می کنم که بدون بردن اسمش شعرش و نوشتم:

" اگر آن همه را دیدیم و شنیدیم

اگر لب فرو بستیم و نفس هم برنیاوردیم

اگر دست و دل زخمی از این همه نگفته و درشت شنیده،

بی زخمه ماند...

و حرفی و سخنی، کلامی و سلامی نگفتیم

گمان مبر که آن همه درست بود و قبول داشتیم

که قبول داشتن و نداشتن ما

گره ای از کار فروبسته نمی گشاید

تنها، حرمت گذاشتیم

خون دل خوردیم

و سینه را از آهی پر از خون انباشتیم

تا شاید، یک روز، یک موسم

که می دانیم خیلی هم دور نیست

از دست و دلی که نارفیق بود بگوییم،

بگوییم که :

                        می توان مثل هیچکس نبود و باشیم... "




| *| نوشته شده در چهارشنبه 23 آبان1386 و ساعت 8:6 توسط ناهید |
خلوتکده

در خلوتكده دلم قدم مي زدم /  قدم زنان از كنار خيلي ها گذشتم / از بعضي ها آسان ،‌ از بعضي هم سخت / به گذشته ،‌ حال ، آينده / تمام عمر بدين سان گذشت / گويي كه نه در گذشته بوده ايم نه در حال /  ‌روزي چشم باز خواهيم كرد كه تمام آينده به گذشته اي مجهول بدل شده است / تمام كودكي در فكر آن بوديم روزي بزرگ شويم و خودمان باشيم و دنياي خودمان / و من روزي چشم باز كردم ديدم كودكيم گم شده است / كودكيم را جستجو كردم / پيدايش نكردم / در آن گوشه فقط اثري  از آن دوران بود / ديدم هيچ وقت در كودكيم بچه نبودم !‌ / هميشه بزرگ بودم !‌ /  اين طور مي گفتند !‌ / نمي دانم تاوان كدام گناه نكرده را مي بايست پس مي دادم !‌ /  ‌نمي دانم بچه اول خونه بودم يا بچه اي بزرگ در خونه ! /  ‌نمي دانم  اگر بچه بودم چرا بزرگ بودم !‌  / گر هم  بزرگ ، ‌چرا بچه !‌ / اين بزرگي و بچگي هميشه برايم مجهول ماند /  بچگي ام با من مانده است  / گويي كه هر طفلي را مي بينم نا خودآگاه كودكيم  را در او جستجو مي كنم /  گاهي حسود مي شوم / گاهي آرزو مي كنم كاش ني لبكي بود و من دعا مي كردم و كوچك مي شدم  /  دنياي قشنگ و  پاكي دارند  / چشمهاي معصوم آن دختركي كه از توي ماشين برايم دست تكان مي دهد ستودني است /  گاهي دلم مي خواهد به كودكي بازگردم و بچه باشم با همان بچگي هاي عاشقانه  /  از دست آدم بزرگ ها گاهي خسته مي شوم  / دلم براي آب بازي و دعواي كودكانه تنگ است /

 *** بچگي ام گم شده است ***

*** براي بچگي ام دلتنگم ***

 



| *| نوشته شده در یکشنبه 20 آبان1386 و ساعت 16:3 توسط ناهید |
شادی

من به شادی تو قانعم

از امروز دیگه چه جوری می تونم دوست داشتن رو باور کنم؟ چطور به بال قناری مون اعتماد کنم ؟ نه دیگه فصل پرواز گذشته ...می دونم هیچ وقت شب نمی شه ... دیگه هرگز نمی تونم نور بارون ستاره ها رو تو جشن عرو سی کرم های شب تاب تماشا کنم ... آخه هر چی بین ما بوده گذشته دیگه تموم شده ... قبل از اینکه بری ... حداقل قلب منو پس بده نتونستی مواظبش باشی...براش قصه بگی نوازشش باشی...اونو شکستی پا روی چشماش گذاشتی...وایسا نرو ...قلبم رو پس بده...قلب شکسته ی بیچاره ی من... صبر کن ...نرو... قلب من با تو نمیاد...پسش بده... شکستیش دیگه چی می خوایی؟!!!

نرو قلبو پس بده ... حداقل وایسا تا به بهانه ی پس گرفتن قلبم یه بار دیگه تو چشات نگاه کنم ... برای بار آخر اسمتو صدا کنم ...آهای ظالم به من بگو چرا؟....مگه چه اشتباهی کردم جز اینکه دیوونه ی چشمات بودم...نه باور نمی کنم بازم داری می خندی...!

نه... برو...نمی خوام دیگه صداتو بشنوم ...تو که هرگز چیزی به من نگفتی...... جواب این سوال هم روی بقیه ظلم هایی که به من کردی... جواب قلب تنهامرو هم می ذارم پیش بقیه ی سوالات بی جوابم ...برو ...برو من به شادی تو قانعم...ولی یادت باشه دلم یه جای دور منتظر می مونه...شاید یه روز بیایی و صداش کنی.........

 

 

 



| *| نوشته شده در دوشنبه 14 آبان1386 و ساعت 16:58 توسط ناهید |
عید فطر

عید سعید فطر

 

بر تمام مسلمانان مبارک

 باد



| *| نوشته شده در شنبه 21 مهر1386 و ساعت 9:29 توسط ناهید |
کوچه های کودکی

کاشکی در کوچه های کودکی گم می شدم

بازهم با قاصدک گرم تکلم می شدم

می نشستم زیر آواز سپیدچلچله

بار دیگر خیس باران ترنم می شدم

زندگی را می دویدم تا فراسوی امید

تاکه در چشم تماشا یک توهم می شدم

آرزو می چیدم از رنگین کمان شاپرک

باز هم در جنگل پروانه ها گم می شدم

کوچ می کردم از این تنهایی خاکستر

باز هم همسایه لبخند مردم می شدم

کودکی آن سوی حسرت چشم در راه من است

کاشکی در کوچه های کودکی گم می شدم.

 

سبب آشنایی

غزل می گفتم از وقتی تو را احساس می کردم

نگاه عاشقم را باغی از الماس می کردم

برای ماندنت در کوچه های خاطرم هرشب

درو دیوارها را بستری از یاس می کردم

تنور عشقم از هرم نگاهت داغ و روشن بود

که گندم های طبع خسته را دستادس میکردم

برایت می کشیدم طرح سیب اشنایی را

 سبوهای محبت را پر از گیلاس می کردم

و گم می شد تمام بودنم در چشمه های تو

اگر ابی ترین رویا! تو را احساس می کردم.



| *| نوشته شده در سه شنبه 17 مهر1386 و ساعت 17:12 توسط ناهید |


nahid-saadati

ناهید

nahid-saadati

http://nahid-saadati.blogfa.com

دل نوشته هام

دل نوشته هام

دل نوشته هام

رنگ ها از احساس سرشارند تمام تنهایی ایم را به نقاشی می بخشم

دل نوشته هام

قالب بلاگفا

قالب پرشين بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog